قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1706
تاريخ الفي ( فارسى )
وجود آن ، هر شبى يك دو طفل را مىبرد . قاعدهء آن حيوان چنين بود كه اوّلا از ناف اطفال شروع در خوردن مىكرد و هركه را در خواب مىديد قصد او مىنمود ، و از زنان اوّلا قصد پستان ايشان مىكرد . چون مردم از جهت اين بسيار به تنگ آمدند و هيچ يك علاج آن نمىتوانست و نمىدانست كه اين از كجا مىآيد به مقتضاى ارباب الدّول ملهمون ، المقتدر باللّه فرمود تا چندى از حيوانات كه آن را سگ آبى گزيده از دجله گرفتند و بر جسر بغداد آويختند . اتّفاقا ، ديگر آن حادثه روى ننمود و مردم فراغت يافتند . و از جمله وقايع اين سال يكى آن بود كه يكى از مقرّبان قيصر روم به طريق رسالت نزد مقتدر آمد . در تواريخ معتبره مسطور است كه چون ايلچى روم به حوالى بغداد رسيد مدّت دو ماه او را در تكريت نگاه داشتند . بعد از آن به بغداد طلب داشته در سراى صاعد كه در حوالى دار الخلافه بود فرود آوردند و قريب به دو ماه ديگر در دار الخلافه راه نيافتند ، تا مقتدر از تزيين قصر خود فارغ گشت . بعد از آن ، المقتدر باللّه فرموده تا سپاه از در خانهء ايلچيان تا باب العامه صف در صف ايستادند و عدد سپاه از سوار و پياده در آن روز به صد و شصت هزار مىرسيد همه به زيب و زينت و مسلّح به انواع اسلحه و چندين فيل و زرّافه و ديگر سباع در اين راه بر كنار شط باز داشته بودند . و از اندرون باب العامه تا باب الحجاب دو طرفه غلامان المقتدر باللّه ، كه هفت هزار بودند ، چهار هزار سفيد و سه هزار سياه ، [ 206 الف ] به تجمّل تمام صف كشيده ايستادند . بعد از آن ، از باب الحجاب تا دار الوزاره نصر حاجب با هفتصد نفر از حجاب به زينتى تمام قرار گرفته و در دار الوزاره علىّ بن فرات ، كه در آن وقت منصب وزارت به او تعلّق داشت ، با اكثرى از امراى كبار و وزرا با ابّهتى تمام كه زبان از وصف او عاجز است متمكّن گشت . و در هر مجلسى از اين مجالس از مطربان و مغنيّان ذكورا و اناثا چندانكه از شماره بيروناند به خوانندگى و سازندگى مشغولاند . و از براى زينت دار الخلافه سى و هشت هزار پرده حرير كه دوازده هزار و پانصد از آنها از ديباى مذهّب بود ، آويخته و بيست و دو هزار فرد فرش دروقى و جهرمى انداخته بودند . القصّه ، چون ايلچى كه جوانى بود از مقرّبان قيصر روم با جماعتى كه همراه او بودند ، از خانهء خود بيرون آمده متوجّه دار الخلافه گشت . اوّلا نظرش بر كثرت سپاه و تجمّل ايشان افتاد متحيّر و مدهوش شد . چون به باب العامه درآمد زيب و زينت غلامان مقتدر به نظرش درآمد عقل از سرش پريد . چون به باب الحجاب رسيد نصر حاجب را ديد كه بر كرسى نشسته به خيال آنكه خليفه است خواست كه زمين ادب بوسيده شرايط دعا و خدمتكارى به جاى آورد كه به او گفتند كه اين يكى از حجّاب خليفه است و اين موضع را باب الحجاب مىگويند . چون از آن موضع گذشته به دار الوزاره رسيد و علىّ بن فرات را ديد يقينش شد كه اين خليفه است .